نامهای به امیر
این اوراق وقتی باطل شدنش رو بیشتر به رخ کشید که دیدم این دوست حالا صاحب فرزندیست زیبا,که از خداوند سلامتیش رو خواستارم.دیدم که واقعا روزها و شبها با شتاب در گذر هستند و با کمی غفلت از این قافله عقب خواهیم ماند.
دوستانی که رفتند رسیدند. رسیدند خدا را شکر,من جاماندم!اعترافی سخت که چهار ستون غرورم را به لرزه در میاورد اما حقیقت کتمان ناشدنی و تلخ است.
چقدر لذت بردیم وقتی از دوستانی یاد کردیم که با ما بودند و درهم شکستیم و چشمانمان گرد شد وقتی یادمان امد.انها دیگر در بین ما نیستند اما چه کنیم یاد انها دست بردار ما نیست.انسان اسان به یاد می اورد و سخت فراموش میکند.
مرور کردیم تک تک خاطرات میخکوب در جسم و روحمان را صدایی محو در ذهن هر یک از ما از دوستی طنین انداز شده بود میتوانستیم اینرا از چشمان هم و دزدیدن نگاهمان از یکدیگر بفهمیم,نگاهی که زیبا شرم و حرمت رفاقت را به رخ میکشید.چقدر راحت گذشتند از بین ما دوستانی که جوانی را سرمایه باهم بودنشان کرده بودیم و چقدر خوب بودند که زود رفتند و ما چقدر بد بودیم که ماندیم تا رنج بکشیم!
تا بوده و روایت شده و خواهد شد همین بوده و هست,و ما چه ابله بودیم که دانسته تن به اتش دادیم و پروانه وار و رقص کنان اسیر اتش زندگی شدیم و چه نادان که حقایق را میدیدم اما باورشان نکردیم و همواره قانونی جدید وضع کردیم و خواستیم قانون شکن باشیم و دنیا را تغییر دهیم!چه گران خریدیم و چه ارزان فروخته شدیم! ولی هیچ وقت ندانستیم در کجای این جهان ایستادهایم! حتی الان هم نمیدانیم که هستیم چه میخواهیم و چقدر میتوانیم! و فقط فکر می کردیم که میتوانیم و دیگران نتوانستند.دیدیم که چطور بتها شکستند و مشتی خاک از انها به جا ماند اما بازهم بت شکن نشدیم!!
راستی امیر من باختم یا تو بردی,من بردم یا تو باختی!؟
زیاد چانه نزنیم هر دوی ما بازندهایم.سهم من و تو از زندگی این نبود که به ان اسفبار قانع شدیم و چشم بر اینده بستیم .میتوانیم ؟من که باور ندارم چون داور سوت را زده وقت تمام است دوست خوبم.
صبح نزدیک است شب بهخیر.